X
تبلیغات
Cigarette

هدایت به بالا

♥ KOLBE ESHGH ♥
♥ KOLBE ESHGH ♥

˙•٠•●♥ maryame hamishe ashegh ♥●•٠•˙

بــاز در کلبــــــه عشـــق عکـس تـــو مــرا ابـــری کرد

عــکس تــــو خـــنــده بـه لــب داشــــتــ


ولـــــــی اشـــــک چــشمــان مـــرا جـــــاری کــــرد....

دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391| 3:40 قبل از ظهر |عاشق خسته| |

چشـمان پـف کـرده ات را پـای پـر خـوابـی مـی گـذارنـد 

و مـی خنـدنـد 

آنـهایـی کـه هیـچـگاه شبـی 

را بـا گـریـه صبـح نـکرده انـد . . .

سه شنبه سیزدهم اسفند 1392| 2:7 قبل از ظهر |عاشق خسته| |

من دعا میکنم تو را داشته باشم....
و تو دعا میکنی که دیگر نباشم...
بیچاره خدا...
سه شنبه سیزدهم اسفند 1392| 2:3 قبل از ظهر |عاشق خسته| |

زن بخاطر طبیعتش ضعیفه...
اما در مقابل سختی ها بیشتر از یک مرد تحمل داره
تنها چیزی که زن رو از پا در میاره تو خالی از آب در اومدن مردشه.....!!!!!!


سه شنبه سیزدهم اسفند 1392| 1:52 قبل از ظهر |عاشق خسته| |

خــــــــــــــــدایـــآ!!!

صورتحساب لطفا...!!!

باقیشم مال خودت...!!!

خــــــــــــلاصم کــــــــــن....!!!!

ســــــــیر شدم از زندگی...!!!

سه شنبه هفتم آبان 1392| 11:36 بعد از ظهر |عاشق خسته| |

میدونی کجای شکست عشقی سخته؟؟؟؟؟؟ 

غیرتش!!!!! 

وقتی میبینی تن عشقت که قرار بود توی آغوش تو بخوابه......

 شبا توی آغوش یکی دیگه آرومه......... 

خدایا یا غیرتم را بگیر........ 

یا فکرش را......

جمعه بیست و دوم شهریور 1392| 11:19 بعد از ظهر |عاشق خسته| |

به گرمای آغوشت عادت کردم

که سرم رو بذارم تو بغلت

بوی عطرت همه وجودم رو پر کنه


سرت رو بذاری دم گوشم نفس بکشی


با صدای نفسات مست بشم

فشارم بدی به خودت 

دمه گوشم بگی "مال خودمی"

بعد منم خودمو واست لووووس میکنم و میگم " اوهوم"

بعد تو منو بوووس بارون کنی

منم غرق لذت بشم

وااای خدایا این لحظه های ناب و تموم نکن با دنیا عوضشون نمیکنم.....

یکشنبه هفدهم شهریور 1392| 11:40 بعد از ظهر |عاشق خسته| |

یک سال دیگه از عمرم گذشت

یک سال به عمرم اضافه شد

یک سال دیگر رشد کردم

یک سال دیگه با غم و غصه گذشت

یک سال دیگه غمم بزرگتر شد


یک سال به پایان عمر خود نزدیک تر شدم


یک سال دیگه با مشکلات و بدبختیای دیگه....


خدایـــــــــــــــــــــا به امید توووووو
یکشنبه سیزدهم مرداد 1392| 0:40 قبل از ظهر |عاشق خسته| |


باز دوباره با نگاهت 
این دل من زیر و رو شد
باز سر کلاس قلبم
درس عاشقی شروع شد
دل دوباره زیر و رو شد

با تموم سادگی تو
حرفتو داری میگی تو
میگی عاشقت می مونم
میگم عشق آخریتو
حرفتو داری میگی تو


میدونی حالم این روزا بدتر از همه است
آخه هر کی رسید دل ساده ی من رو شکست
قول بده که تو از پیشم نری 
واسه من دیگه عاشقی جاده یک طرفه است
میمیرم بری آخرین دفعه است

پرواز تو قفس شدم بی نفس شدم 
دیگه تنها شدم توی دنیا بدون خودم
راستشو بگو این یه بازیه
نکنه همه حرفای تو مثل حرفه همه
صحنه سازیه این یه بازیه


بی هوا نوازشم کن 
اشکو و غصه هامو کم کن
با نگاه بی قرارت
باز دوباره عاشقم کن
اشک و غصه هامو کم کن

قلب من بهونه داره
حرف عاشقونه داره
راه دیگه ای نداره
غیر از اینکه باز دوباره
سر رو شونه هات بذاره


میدونی حالم این روزا بدتر از همه است
آخه هر کی رسید دل ساده ی من رو شکست
قول بده که تو از پیشم نری 
واسه من دیگه عاشقی جاده یک طرفه است
میمیرم بری آخرین دفعه است

پرواز تو قفس شدم بی نفس شدم 
دیگه تنها شدم توی دنیا بدون خودم
راستشو بگو این یه بازیه
نکنه همه حرفای تو مثل حرفه همه
صحنه سازیه این یه بازیه

یکشنبه سی ام تیر 1392| 6:31 بعد از ظهر |عاشق خسته| |


روی شیشه با قرمز نوشته بود:
" آی سی یو "
و من بیخودانه داشتم فكر میكردم " آی سی یو " یعنی
" می بینمت "
پرستار با وحشت گفت: بیمار از دست رفت
و من كبود شدم ......از دست می روم ...شوك می دهند
از تخت می جهد... جسم مرده ام
اما خط مانیتور مراقبت های ویژه همچنان صاف است...
هیچ كس نمی داند كه فقط تنفس مصنوعی كارساز است
آن هم از لبهای مكرر تو...

جسدم كه رفت !!روحم هنوز بیخودانه فكر می كند
" آی سی یو " یعنی " می بینمت"...

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392| 11:32 بعد از ظهر |عاشق خسته| |

باید کسی را پیدا کنم
کـه دوسـتـم داشـتـه بـاشـــــد
آنـقـدر کـه یـکــــی از ایـن شـب هـای لـعـــنـتـــــــی
آغـوشـــش را بـرای مـن و یـک دنـیـا خـسـتــــگـی ام بـگـشــــایـد
هـیـــــچ نـگـویـد .

هـیـــــچ نـپـرسـد .
فـقـــــط مـرا در آغـوش بـگـیـرد
بـعـد هـمـانـجـا بـمـیــرم
تـا نـبـیـنـم روزهـای آیـنــده را
روزهـایـی کـه دروغ مـی گـویـد
روزهـایـی کـه دیـگـر دوسـتـم نـدارد
روزهـایـی کـه دیـگـر مـــرا در آغـوش نـمـی ـگـیـرد
روزهـایـی کـه عـاشـق دیـگـری مـی ـشـود

پنجشنبه ششم تیر 1392| 0:59 قبل از ظهر |عاشق خسته| |

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|
نه !!!
اصلا هم اینطور نیست!
من اصلا دلتنگ تو نیستم!
.
و حتی فکر می کنم همین دیروز بوده
که با هم بوده ایم!
اصلا هم در نبود تو...
هیچی، بی خیال...
به آن کلاغ خبر چینت بگو
از این به بعد
چشم های کورش را بیشتر باز کند!
تا وقتی خواست گزارش اشک های مرا بکند،
پیاز توی دستم را هم گزارش کند!!
آهان راستی!
نگفتم!
از وقتی تو نیستی،
دست و دلم خیلی به کار می رود!!
مامان هم تعجب کرده!
کمکش میکنم!
گردگیری می کنم،
جارو می کشم!!
اصلا به خاطر همین هست
که زود خسته می شوم
و شبها
و شبها
هیچی، بی خیال...
گفتم یک وقت فکر نکنی
برای آنکه در این دوری تو
زودتر روزها و شبها را سر کنم،
همش می خوابم!!
 
تازه
یک نشاط خاصی هم یافته ام!
هر کی به من می رسد،
نیش تا منتهی الیه ام را که باز می بیند،
می گوید خوشحالی ها!!
خوش به حالت!!
می گویم
خیلی!
تا چشمان شورت از جا درآید!
 
می دانی؟
این مسیر همیشگی را که تنهایی طی می کنم
می روم
می آیم،
این باد و باران لطیف را که حس می کنم
همچین فِرِش می شوم کلا !!!
اصلا فکر نکنی یاد تو و خاطراتمان میفتم ها !!
اصلا!
اتفاقا خوشحال هم هستم
تنهایی
خیلی خوش می گذرد!
آن هم توی خیابان به آن بلندی،
تازه باران هم بیاید . . .
وای !
چه شود!!!
.
این تلفن را هم کلا کشیده ام!
می دانی
نه این که انتظار دیوانه ام کند ها!
هی نیست همه زنگ می زنند،
وقتشان را ندارم!!
گوشی ام هم اگر کنارم گذاشته ام،
منتظر هیچ کس نیستم!
این ساعتش را با گرینویچ تنظیم کرده ام،،
خوشم می آید هی نگاهش کنم
ببینم ساعت چند است!!
به هر حال
تو اصلا مگر فضولی؟!
تو فقط بدان
اینجا دیگر کسی
.
دلتنگ تو نیست!
به یاد تو نیست!
منتظر تو نیست!
.
این ها را بدان
اما عاقل باش!
کسی که من می شناختم
هر خزئبلاتی را
باور نمی کرد!!!

آره
تو عاقل بودی
که منو
رها کردی...

چهارشنبه پنجم تیر 1392| 1:29 قبل از ظهر |عاشق خسته| |

باران که می بارد باید آغوشی باشد 

پنجره نیمه بازی

موسیقی باران

بوی خاک

سرمای هوا

گره کور دست ها و پاها

گرمای عریان عاشقی

صدای تپش قلبها


باران که می بارد باید تو باشی مرد من

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392| 4:29 بعد از ظهر |عاشق خسته| |


می ترسم از خودمم ...

از خودی که رامش کرده ام ... آرام شده است ...

دیگر به هیچ کس نمیپرد ...

دیگر سوال هایش را به جان نقاب های کسی نمی اندازد ...

آسه می رود ... آسه می آید ...

می ترسم از روز انفجار ... روزی که

از تمام اعتبارها بگذرم ...

خودم را جدی بگیرم و جاده را ...

آنقدر خیالم از رفتنی بودنم راحت باشد

که به آبروی جا مانده از خودم رحم نکنم ...

میترسم از شب های آرامم ...

از لبخندی که تحویل نگرانی های مادر میدهم ...

می ترسم ... از این همه که نیستم ...
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392| 1:22 بعد از ظهر |عاشق خسته| |

درشهـــــرمن "بکـــــــارت"
همـــــان کاغــذ نقـــــره ای رنگ داخـــــل پاکت سیگـــــار است..
پــــــــــاره کــــــه شــــــــود،
هــــــرکســـــــی هوس میکند ب تــــــو دس درازی کنـــــد......
باید برای سوختـــــــن وتمــــــام شدن آماده باشــــــــی.....
بــــــــــزودی دور میندازنتــــــــ........
حتــــــی همـــــــــون کســـــی کـــــــه بستـــــه رو خودش باز کرده.....!



یکشنبه دوازدهم خرداد 1392| 2:41 بعد از ظهر |عاشق خسته| |

میخواهی بروی؟

خب برو...

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو...

برای چه ایستاده ایی؟

به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟

برو..

تردید نكن

نفس های آخر است

نترس برو...

احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو...

یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه انتظارت را میكشد

طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد

برو...

فقط برو.....

پنجشنبه نهم خرداد 1392| 8:36 بعد از ظهر |عاشق خسته| |

دختر که باشی چند کلمه برایت دیگر مفهومش را از دست داده
عشقم ,
عزیزم ,
خانومم ,
آرام آرام میفهمی دیگر حتی زیبایی صورتت هم زیاد مهم نیست.
اولین چیز مهم,باکره نبودنت است.

دومین چیز, سایز .....
و بعدش لباس و زیبایی ....
دختر که باشی ...
مفهوم "فردا بابام اینا میرن شمال" میدانی چیست ...
دخترکه باشی ...

کلا خدا هم دلش به حالت میسوزد .

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392| 0:32 قبل از ظهر |عاشق خسته| |

تو نفهمیدی

که برای داشتنت دلم را نه،

عشقم را نه،

رویاهایم را نه 

برای داشتنت حسی را دادم که

بدون آن دیگر من، آن "من ِ " سابق نیستم 

حالا یکی هستم مثل بقیه نه یکی مثل یخ، سرد

یکی مثل دیوار، بی روح یکی مثل خودم اما بی حس !

و این کــُــشنده است، اما نمی کــُـشد !

دلم مالِ تو ،

عشقم مال ِ تو ،

رویاهایم را هم نمی خواهم

اما " من ِ " خودم را پس بده 

با این من ِ الآن غریبه ام ،

این حس کـُـشنده است اما نمی کـُـشد ...

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392| 0:18 قبل از ظهر |عاشق خسته| |


چیه ؟ چرا دلت گرفته ؟
او هم آدم است . . .
اگر دوستت دارم هایت را نشنیده گرفت . . .
غصه نخور . .
اگر رفت ، گریه نکن. . .
... یک روز چشمای یک نفر عاشقش میکند . . .
یک روز معنی کم محلی را میفهمد . . .
یک روز شکستن را درک میکند . . .
آن روز میفهمد آه هایی که کشیدی از ته قلبت بوده . . .
میفهمد شکستن یک آدم تاوان سنگینی دارد
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392| 2:45 قبل از ظهر |عاشق خسته| |


آهـــای پســــــــر ...!
میدانـــی بـــا مـــــن چـــــه کــــردی ...؟!
تــــــــو مــــــــرا کشتــــی ...
بـــــرای خـــــودم ناراحـــــت نیستـــــم ...
بـــــرای دختـــــرت نگرانـــــم ...!
نکنـــــد " تقـــــاص آه مـــــرا " او پـــــس بدهـــــد .....! 

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392| 1:11 قبل از ظهر |عاشق خسته| |

یــــــه وقتایــــــی که دلــــــت گرفته ؛ بغض داری آروم نیستی !
دلــــــت براش تنــــــگ شده . . .
حوصــــــله ی هیچ کــــسو نداری !
به یاد لحظه ای بیفــــت که اون همــــــه ی بی قراری های تو رو دید؛ اما . . .

چشماشــــــو بســــــت و رفــــــت . . . !

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392| 2:5 بعد از ظهر |عاشق خسته| |



من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان آتش زدم،

کشتم . . .چه کسي حرف مرا مي فهمد؟

چه کسي درد مرا مي داند؟

در پس پرده ي اشک چشمم

چه کسي راز مرا مي خواند؟

چه کسي واژه ي تنهايي را

در دل غم زده ام مي بيند؟

با سر انگشت محبت چه کسي

قطره ي اشک مرا مي چيند

هــمـه ي ِ قـراردادهــا را کـه روي

کـاغـذهـاي بـي جـان نـمي نويسنـد

بــعـضي از عـهـدهــا را

روي قــلـب هـا هــم مـي نــويــسـيـم …

حـواست به ايـن عـهـدهـاي غـيـر کـاغـذي بـاشـد …

شـکـسـتَنـشـان

يـک آدم را مـي شـکند.....!!!


پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392| 11:1 قبل از ظهر |عاشق خسته| |

شــــــــک نکــــن ...!
" آینــــده ای " خواهـــم ساخت که ,
" گذشتــــه ام " جلویــــش زانـُــــــو بزنــــد ...!
قـــرار نیـــســــت مــــن هــــم دلِ کس دیـــگری را بســــوزانم ...!
برعـــــکــــس کســــی را که وارد زندگیــــم میشــــود ,
آنـــقـــدر خوشبــ♥ـخت می کنــــم کـــــه ,

به هـــر روزی که جــای " او " نیـستـی به خودت " لعنـــت " بفـــرستـی...!

سه شنبه دهم اردیبهشت 1392| 5:42 بعد از ظهر |عاشق خسته| |

زنـدِگـی یـﮧ حـَقیقـَت تـَلخ ِ کـَثیـف

مـَغـزآ لـَجـَن گـرفتـﮧ ُ بـوـی ِ مـُشمئـز کـُننده

دَرگیـرَن وآژه هـآ دَر پـَرتـآپ ِ خـُود بـﮧ بیـرون اَز لَـجـَنگـآه ...

بـَرآ شکـَست سـُکـوت ُ آزآدـی بـی نَهـآیـَت ...

هـَر اَز گـآهـی بـآیـَد سیفـُون مَـغـز رآ کشـید وَ تـَخلیـﮧ کـَرد

+گـاهیَم زندگیـو بایَد مثِ سیگـار تا تَه با لذَت کشیــد ..!

شنبه هفتم اردیبهشت 1392| 1:35 قبل از ظهر |عاشق خسته| |

دلـــــــــم میگـــــــــیرد

وقـــــــــــتـ ی مــــــــــــــــیدآنم

در دنـــــــــــــیآیِ بــــــــــ ه این بــــــــزرگی

هیچ دلـــــ ی نیســ ت کــ ه بـــرآیِ مـ ن تنـــگ شـــود...

جمعه ششم اردیبهشت 1392| 4:9 بعد از ظهر |عاشق خسته| |

گفتم عشق...
گفتی سکس..
گفتم دخترم..
گفتی خداحافظ..
سفت کشیدمت..
پاره شد..هم پیوندمون هم بکارتم..

حالا توی پسربچه شدی مرد...منِ دختر بچه..شدم فاحشه...!

شنبه سی و یکم فروردین 1392| 9:30 بعد از ظهر |عاشق خسته| |

من زنم ...

بـا دست هایـے که دیگـر دل خوش به النگو هایـے نیست

که زرق و برقش شخصیتـم باشـد.

مـن زنـم و به همـان اندازـه از هوا سهـم مے بـرم کـه ریـه هـای تو

میدانـے ؟ درد آور استـ مـن آزاد نبـاشـم کـه تـو بـه گنـاه نیفتـے .

قـوس هـای بدنـم بـه چشـم هایـت بیشتـر از تفکـرم مے آیند .

دردم مے آیـد بـایـد لبـاسم را بـا میـزان ایمـان شما تنظیم کنم .

دردم مـے آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است .

به خواهر و مادرت که مے رسے قیصر مے شوے .

من محتاج درک شدن نیستم .

دردم می آید خر فرض شوم.

دردم می آید آن قدر خوب سر وجدانت کلـاه می گذارے

و هـر بار که آزادیـم را محدود مے کنے.

مے گویے من بـه تـو اطمینـان دارم اما اجتمـاع خراب است.

نسل تو هم که اصلـا مسئول خرابے هایش نبود .

میدانے ؟

دلم از مادر هایمان می گیرد .

نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد .

مادرم از خدا می ترسد .

از لقمه ی حرام می ترسد . ازهمه چیز می ترسد

تو هم که خوب می دانے ترساندن بهترین ابزار کنترل است .

دردم مے آید این را هم بخوانی می گویی اغراق است .

دردم مے آید که به قول شما تمام زن های اطرافتـان خرابند .

و آنهایے هم که نیستند همه فامیل های خودتانند .

دردم می آید از این همه بے کسے دردم می آید .

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392| 9:58 بعد از ظهر |عاشق خسته| |

خــــ ـ ــבایا
غـــــم خـــورבه ام به مقــــבارٍ ڪافــــے ،
ممـــــــنوטּ !
میــــل نــــدارم בیگــــر
مـــــــے شــــوב ؛
یــــک استــــڪان مـــــرگ بـــــرایم بریـــــــزے ؟ 

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392| 11:8 بعد از ظهر |عاشق خسته| |

برگـــــَــرב

عــــَطــر مــے زنـَم

لِبـــاسے را ڪہ בوسـت בاشــتے بہ تــَטּ مے ڪــُنـَم

رژ صـــــورتے را ڪہ عــــآشــِق مـَزه اَش بــوבے روے لــَبهایــَم مے مــالَم

لـــیوانهآے مــَشروب را مے چــینَم

چِراغ هــــــآ را خــامــوش مے ڪـنــَم

ســــــیگآرَم را آتَش مے ڪنــَم

وَ روے تَخت مـُـنتظرت مے مانــَم

اولــیـטּ ســیگار بہ تہ مے رسَـב

בومــــیـטּ سیگار

سِومــــیـטּ

پاڪت خالے مے شَوב

امشب هـَم نمے آیے

لیواטּ مَشروب را سـَر مے ڪشم

و بـازهَم با تنهـــــایے هَمبستـَر مے شَوم


پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392| 1:39 قبل از ظهر |عاشق خسته| |

نشستم پای مشروب گفتن بخور بگو به


سلامتی اونی که دوستش دارم...

پیکو به لبم نزدیک کردم اما نخوردم!

ولی گفتم به سلامتیه اونی

که از وجودش نفس میکشم...

گفتن چرا نخوردی؟؟؟

سلامتیه اونو تو پاکی میخوام نه مستی!!!
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392| 0:51 قبل از ظهر |عاشق خسته| |